...تن...ای تن پوسیده...در این روزهای رذل و هرز بشکن!خوب ببين...تو ماندي و خط صافي كه تو را نديددستهاي كوتاهي كه هيچ وقت به او نمي رسد...وعكسهايي كه به تو مي خندند...تو مانديو سنگي سياه ... ساكت...سخت... سرد...و حرفهايي كه هر روز در سينه ات ميزايند...بشکن از درد بي پدر...از مرثیه ی مرگ سقفي سبز!باور كن! ببين...زندگي ديگر لهيده استزير پاي دو پایانی که چار نعل می دويدند!!! تو ميداني چرا هيچ كس ما را نديد؟...نفس را بگو به بند آيد...زود تر از آن كه بند آورد چوب بي رحم آبرو...تنای تن پوسیده ی كج خلق و خميده ام!بي پدر!بشکن...صدایت را نمی شنود کسی