باغچه آبستن است،
نبض خاک که میزند
مادرانی حتی نحیف
شکوفه می زایند ...
اما ،
روزهای عقیم من هنوز ، تکرار فاجعه اند ...
تکرار شوم سقط من ...
با من ببار ابرک غمگین ....
با من ببار ، ابرک ناکام بهاری ...
که تنها تو می دانی
چه دردیست ،
حسرت شکفتن ...

بهار که می آید ...
شکوفه سر میبریم به بهانه ی هرس ...
سکوت باید کرد وقتی ...
تنمان معطر است به بوی مرگ یاس ...
* این عکس رو صبح یه روز بهاریه قشنگ ۸۶یی گرفتم...
هر بار که بهش نگاه می کنم یاد خیلی چیزا می افتم ، انگاری یه جورایی میشکنم ...
نه در خیال، که رویاروی می بینم
سالیانی بارور را که آغاز خواهم کرد
خاطره ام که آبستن عشقی سرشار است
کیف مادر شدن را
در خمیازه های انتظاری طولانی
مکرر می کند
خانه یی آرام و
اشتیاق پر صداقت تو
تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است
چرا که هر ترانه
فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو
نطفه بسته است ...
میزی و چراغی ،
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده ،
و بوسه یی
صله ی هر سروده ی نو ...