...تن...ای تن پوسیده...در این روزهای رذل و هرز بشکن!خوب ببين...تو ماندي و خط صافي كه تو را نديددستهاي كوتاهي كه هيچ وقت به او نمي رسد...وعكسهايي كه به تو مي خندند...تو مانديو سنگي سياه ... ساكت...سخت... سرد...و حرفهايي كه هر روز در سينه ات ميزايند...بشکن از درد بي پدر...از مرثیه ی مرگ سقفي سبز!باور كن! ببين...زندگي ديگر لهيده استزير پاي دو پایانی که چار نعل می دويدند!!! تو ميداني چرا هيچ كس ما را نديد؟...نفس را بگو به بند آيد...زود تر از آن كه بند آورد چوب بي رحم آبرو...تنای تن پوسیده ی كج خلق و خميده ام!بي پدر!بشکن...صدایت را نمی شنود کسی
دوستت دارم به تازگي...
دوستت دارم از نو ...
دوستت دارم, زيباتر از ديروز...
...دوستت دارم
اما اين بار با صدايي آهسته...
عاشقانه هایم را می نویسم ،
از روی ماه بخوان...
پنجره را باز کن،
نسیم را فرستاده ام تا صورتت را بنوازد...
عشق من ،
چشمان زیبایت را ببند
جیر جیرکی را بیدار خواهم کرد تا برایت تا سحر آرام عاشقانه بخواند...
ضربان شب آرام می زند ،
آسوده بخواب دلبندم...
پر درد زاده شدم
اما
قسم به درد عظیم بودن...
دردمند نمی زایم...
مویم را خوره می خورد
جسمم را تو...
دیروز مرا کشت
امروز تو ...
ایستاده ام روی سر یک بالکن خصیص ...
می لرزم از ترس مسخیه یک پیچش حریص...
حرکت نرم و آرام تارهایی که ساکتتند...
تحملم کم است چرا زیاد میکشند...
دستهایی سرد موهای سرخ وپیرم را...
آشفته میکنند تارهای باریکو سر به زیرم را...
انگار کسی آهسته زوزه کنان می گفت :
با من برقص بانوی زیبا...
دستش که باهامون قهر کرد پیش خودم گفتم اینقدر می بوسمش تا باهامون آشتی کنه ...
حالا نوبت پاهاشه می خوان با زمین و با آدمایی که روی زمین راه می رن قهر کنن شایدم از پیشمون برن ... پاهاش خوب جنس زمینو شناختن آخه اونا ۶۸ ساله دارن این زمینو وجب به وجب راه میرن!می دونن زمین یه خائن بزرگه... از خاکش می یای و به خاکش بر میگردی ...کاش اینقدر نمی فهمید ...کاش اینقدر عظیم نبود که بدون ستونای تنش دووم نیاره و بشکنه ...کاش اینقدر کوچیک نبودم که نتونم هیچ کاری کنم کاش اونقدر بزرگ بودم کاش اونقدر عظیم بودم که میشدم ستونش...خدایا خدای بزرگ نذار پاهاش از پیشمون برن... من نمی تونم جای خالیشونو ببینم ...خدایا یه بار دیگه مثل همیشه محبتتو ازمون دریغ نکن مواظبش باش... مواظب غرورش... مواظب وجودش... ابهتش... عظمتش ...وقتی ساکت و بی صدا به پاهاش خیره میشه خوب تو چشماش نگاه کن ببین که چقدر پاهاشو دوست داره ...خدایا صداشو بشو که مدام میگه خدایا من پاهامو دوست دارم ...خدای بزرگ مواظب پدرم باش پدری که بودنش بودنمه ...
قاصدکهای لت و پار
خبر آوردند، خبر از فصل بهار ...
کاش چشمان ترم، باور کنند
لحظه ی فرخنده ی این زایش را ...
کاش باور کنند
تو هستی ...
پس هستم...
*سالی شاید نو مبارک...
جماعت من دیگه حوصله ندارم...
خدا حافظ همگی ...
روزیست مثل دیروز ...
روزیست مثل فردا ...
فقط با یک تفاوت ...
۳ تیر ۲۱ سال قبل برای اولین بار دیدن با دوتا چشمامو تجربه کردن ...
۱۳۶۵.۴.۳ من به دنیا اومدم ...
*از همه ی دوستان مهربون و عزیزم که جدا سوپرایزم کردن ممنون مخصوصا آبجی مژگان عزیزم که با اون آپش واقعا شرمنده ام کرد خودش می دونه که چقدر دوسش دارم . از نازنین خواهریه مهربونم،بزرگهمر عزیزم ،نیلوفر دوست داشتنی ، پریای خوبم ،مریم عزیزی که همیشه به یادمه حتی روی تخت بیمارستان و امیدوارم هر چی زود تر سلامتیشو به دست بیاره و همه ی دوستانی که همه به من لطف داشتن و نذاشتن تنها باشم و در طول روز موج مثبتشون حسابی ساپرتم کردو با اس ام اس و تماس هاشون و اف ها ! شدیدا غافل گیرم کردن ممنونم اینها ماله دنیای مجازی بود دوستایی که حضوری منو شرمنده کردن که جای خود دارن . همتون رو دوست دارم و نمی دونید چقدر خوشحالم که اینقدر دوستای خوب دارم
پشت این منحنیه عمر عجیب
دخترکی لبانش را ، پردرد کوک میزند ...
می شود بی درد ، برحکم سکوتش خندید ...
می توان پر آه ،گوشه ی چشمی تر کرد
یا که شاید بشود از طرفی دیگر خواند
می توان مرگ را ، گرم خواند ...
امروز ۱ خرداد تولد یه فرشتست امروز تولد عسل مهربونمه ...
عسل جان ، تولدت مبارک...
هرز میماند و می میرند چه زود ،
ریشه های سبز و کودک...
ریشه های ماندن ،
ریشه های بودن ...
زندگی قصه ی تکرار است ،
قصه ی عمر پلاسیده ی ما ...
-------------------------
مرگ نام دیگر زندگیه امروز است .....
باغچه آبستن است،
نبض خاک که میزند
مادرانی حتی نحیف
شکوفه می زایند ...
اما ،
روزهای عقیم من هنوز ، تکرار فاجعه اند ...
تکرار شوم سقط من ...
با من ببار ابرک غمگین ....
با من ببار ، ابرک ناکام بهاری ...
که تنها تو می دانی
چه دردیست ،
حسرت شکفتن ...

بهار که می آید ...
شکوفه سر میبریم به بهانه ی هرس ...
سکوت باید کرد وقتی ...
تنمان معطر است به بوی مرگ یاس ...
* این عکس رو صبح یه روز بهاریه قشنگ ۸۶یی گرفتم...
هر بار که بهش نگاه می کنم یاد خیلی چیزا می افتم ، انگاری یه جورایی میشکنم ...
نه در خیال، که رویاروی می بینم
سالیانی بارور را که آغاز خواهم کرد
خاطره ام که آبستن عشقی سرشار است
کیف مادر شدن را
در خمیازه های انتظاری طولانی
مکرر می کند
خانه یی آرام و
اشتیاق پر صداقت تو
تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است
چرا که هر ترانه
فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو
نطفه بسته است ...
میزی و چراغی ،
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده ،
و بوسه یی
صله ی هر سروده ی نو ...

روی چمن ها دراز کشیده بودم وداشتم آسمونو نگاه می کردم، تا حالا هزار بار دیده بودم اما دقت نکرده بودم ...
این عکس همون چیزیه که دیدم ....
تحلیلش با شما ، پست بعدی نظر خودمو می نویسم ...
*پ.ن :دوست داشتی جای کدوم یکی از درختا بودی ؟
آن روز که زندگی دستم را گرفت
از ترس گریستم ...
امروز هم از زندگی میترسم ...
از دستان گرم زندگی ...
زندگیه صامت ...
زندگیه هزار مجهولی ...
آی زندگی ...
دستهایم را رها کن ...
کاز حرارت دستهایت سوختم ...